
من کیستم؟بغض ام!غم ام؟یا اشک لرزانم
من آتش ِ افتاده در قلبِ نیستانم
عمریست که گم گشتهام در خودپریشانم
شاید تو بشناسی مرا از طرز چشمانم
شمع ام ولی شمعی که در ویرانه میسوزد
از گوشه ی ویرانه های کهنه می خوانم
در حسرت یک عشقِ نا فرجام میسوزم
خاکستری جا مانده از یک عشق ویرانم
شعرم! ترانه! یا حدیثِ بغض و تنهایی
من کیستم! یک شعله از خورشید سوزانم
پروانه ای در دست ِ باغ سردِ تنهایی
گل نیست دیگر همنشین ِ باغ و بُستانم
یک روزِ سرد در یک غروب سرد پاییزی
او رفت و آتش زد به روح و قلب وایمانم
از وقتی این آتش به جان و قلب من افتاد
در پشتِ یک تنهایی ِ دلگیر پنهانم
تنهایی احساس مرا با خاک یکسان کرد
خاکم ولی آتشفشانی هست در جانم
موجم ولی موجی که از فوّاره می خیزد
من در حقیقت از نژاد و جنسِ طوفانم
درد خودم را در درون چاه هم گفتم
گفتم ولی گفت او که درمانی نمیدانم
وقتی که دیدم عاشقی درمان نمیداند
با خود قسم خوردم که قلبی را نلرزانم
برچسبها: جدیدترین اشعار معاصر, شعرهای جدید, سعیدغمخوار, شعر های جدید عاشقانه فارسی
شعر ها و ترانه های عاشقانه...
ما را در سایت شعر ها و ترانه های عاشقانه دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 240 تاريخ: دوشنبه 16 مرداد 1396 ساعت: 17:28